مغزم درد گرفت وقتی فهمیدم رییس داروخانه که همش در حال نماز و خدا پیغمبریه با وجود زن و بچه های بزرگ ، دوست دختر پنهانی داره ...... و صندوقدار لر و جوونی که بهش میخورد چشم و گوشش بجنبه ، توی سن جوونی بخاطر فوت ناگهانی برادرش به رسم شهرشون مجبور به ازدواج با زن برادرش که یه بچه هم داشتن میشه! و جوونی و دلش میره زیر پای یه عقیده ی مزخرف.
برچسب:
نویسنده: کامران کریمیان