یکسال پیش ،با وجود دعواهای بسیار و حرف همو نفهمیدن والتماسای من و فهمیدن اینکه چقدر دوسش دارم ،
درست توی بدترین زمانی که تصمیم گرفته بودم از سرکار استعفا بدمو برای پزشکی که ارزوم بود تلاش کنم و درس بخونم ،
بعد از دو سال با هم بودن ... گذاشت و با بی رحمی تمام و با بدترین حرفا، رفت ...
منی که به عشق و عاشقی اعتقادی نداشتم ، بدجوری 1 باختم ! اما مجبور بودم تحمل کنم ... گذشت و کنکور رو گند زدم ... چند ماه یکبار پیداش میشد و یه زنگی میزد ... یکبارم بیرون رفتیم اما هیچ حرفی از برگشت نمیزد!
اخرین بار شب تولدم زنگ زد و بر خلاف اینکه دلم لک زده بود برای صداش ، بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه و برای همه چیز دیر شده...بعد از اون یکروز دیگه ام یه پیام داد و دیگه هیچ ..
گذشت و گذشت ... توی عید به قدری دلم تنگ بود براش که با گوشیم زنگ زدم به محل کارش... میخواستم از تلفن چیشون بپرسم تا چه ساعتی بازن که بتونم برم از دور ببینمش ... نمیدونستم ممکنه خودش تلفنو جواب بده، نمیدونستم حتی شماره ها رو هم نگاه میکنه! تا صداشو شنیدم قط کردمو ارزو کردم فقط شماره رو چک نکرده باشه...
شب شد توی خونه تنها ننشسته بودم توی تراس و توی گوشی که شمارشو روی گوشیم دیدم! جواب دادم ... فهمیده بود بهش زنگ زدم، گریه میکرد ، میگفت بدون من براش سخت گذشته، میگفت بهش فرصت بدم همه چیو درست کنه ، میگفت تلاش کرده فراموشم کنه اما نتونسته ... خب منم که... من که از خدام بود ... گفتم تلاش کن، تلاش کن باورمو به خودت برگردونی ،
۱۲ام و ۱۳ بدر با هم رفتیم بیرون اما ازون موقع به بعد..... شاید روزی یبار زنگ بزنه... صحبتای عادی ... دیوار کشیدن بینمون ... هنوز یک هفته ام نگذشته از تمام این اتفاقا اما کسی که میخواد همه چیو درست کنه نباید اینجوری عقب بشینه ... من هنوزم عاشقشم اما کاری از دستم برنمیاد ... منتظرم ببینم تهش چی میشه، چند باری من بهش زنگ زدم که بفهمه این زنگ زدنا لازمه اما... اذیتم .. چرا باید پشت تلفن اون حرفارو بزنه و بعدش انگار نه انگار؟؟؟ چی میشه که اینجوری میشه؟
حتی بیرونم که رفتیم دریغ از صمیمیت خاصی! انگار ک دوتا همکار قدیمی رفتن بیرون .
چرا!؟؟؟ لعنتی نمیبینی من چقدر دوست دارم؟؟ حالم از خودم بهم میخوره .. حالم از این دوست داشتن بهم میخوره...
من بدون اون نمیتونم ...
برچسب:
نویسنده: کامران کریمیان